ابراهيم اصلاح عربانى

279

كتاب گيلان ( فارسى )

ما را چو آفتاب مساوى است مرگ و زيست * گر شام مرده‌ايم سحر زنده گشته‌ايم مير شريف آملى نيز به روايت مؤلف المآثر و الآثار ، مردى انديشمند و داراى تفكر علمى بوده كه انسان را خدا مىدانست ! مؤلف دبستان مذاهب مىنويسد : « از واحدى منقول است كه خواجه حافظ شيرازى نيز اين كيش داشته و چون محمود بسيار بر ساحل رود ارس بوده خواجه فرموده : اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس * بوسه زن بر خاك آن وادى و مشكين كن نفس . » « 37 » مورخان و تذكره‌نويسان محمود پسيخانى را مؤلف هفده كتاب و هزار و يك رساله دانسته‌اند . وى به سال 831 درگذشت . از چگونگى مرگ او اطلاع دقيقى در دست نيست . به روايت برخى از تذكره‌نويسان جسد او را در خم تيزاب كشته يافته‌اند . برخى ديگر اظهار نظر كرده‌اند كه پس از سؤ قصد يكى از فدائيان حروفيه به شاهرخ ميرزا پسر تيمور در سال 830 هجرى پيروان حروفيه و نقطويان قتل عام شدند و محمود رهبر پسيخانيان را پس از آزار و شكنجه مقتول ساخته جسد وى را در خم تيزاب انداختند . گروهى از پسيخانيان پس از مرگ محمود به هندوستان پناه بردند و گروهى ديگر نيز مخفى شدند . بدين‌ترتيب از 831 به بعد در شهرهاى مختلف ايران اثرى از پسيخانيان ديده نمىشود اما در گيلان آئين پسيخانى كم‌وبيش رواج داشت . در زمان شاه طهماسب نقطويان بار ديگر به فعاليت پرداختند . فعاليت آنها تا پايان سلطنت شاه عباس همچنان ادامه داشت . در دوران صفويه رهبران آئين نقطوى براى جلب مردم و مصون ماندن از خطراتى كه از سوى روحانيون و نيز اولياء امور آنان را تهديد مىكرد از پوشش تصوف استفاده كردند و عقايد و نظرات خود را در لفافه كلمات و عبارات صوفيانه ابراز نمودند . در دوران شاه طهماسب نقطويان در نقاط مختلف ايران مورد شكنجه و آزار قرار گرفته به قتل رسيدند . مؤلف تاريخ الفى در ذكر وقايع سال 982 هجرى قمرى از كشتار وسيع نقطويان در روستاهاى انجدان و رستاق كاشان خبر مىدهد و ساير مورخان نيز از شورشهاى مكرر و كشتارهاى بىحساب پيروان اين آئين در نقاط مختلف ايران ياد مىكنند . مؤلف نقاوة الآثار مىنويسد : « در ايام سعادت فرجام جهاندارى و دين‌پرورى شاه دين‌پناه شاه طهماسب انار الله برهانه بعضى از اين ملحدان بىدين و فاجران شيطنت‌اطوار شقاوت‌قرين در نواحى ساوه و قزوين و حوالى كاشان و اصفهان و كوهپايه و نائين ظاهر شده به جدّ تمام روى به اضلال و الحاد عوام نهادند و به دست زرق و سالوس رخنه در سد شرع اقدس ، . . . اخبار شيطنت آثار آن ملاعين بدكردار به سمع اشرف نواب شاه دين‌پناه رسيد و بعضى از رؤسا و مقدم اين طايفه مثل محمدى قاضى بيدگلى و مولانا قاسم كوپالى و غيرهما حسب الحكم مؤاخذه و مقيد گرديده بعد از چند گاه بعضى را چشم كند و برخى را به سياست بليغ و زجر عنيف كشته ساحت جهان را از لوث وجود اصحاب خذلان و احرقهم الله بالنيران پاك گرداند . . . » « 38 » در اين زمان آئين پسيخانى در گيلان همچنان پيروانى داشت ولى چون شاه طهماسب نفوذى در گيلان نداشت لذا به جان و مال نقطويان گيلان تجاوزى نشد . در ساير نقاط پسيخانيان مخفيانه فعاليت مىكردند و غالبا خانقاهها را مركز فعاليتهاى تبليغاتى و تعليماتى خود قرار مىدادند . در دوران شاه عباس ، مولانا امرى يكى از رهبران نقطوى كه به دستور شاه طهماسب نابينا شده بود به يارى گروهى از مريدان و پيروان خويش شورش عظيمى در فارس برپا كرد كه موجبات بيم و وحشت شاه عباس را فراهم ساخت و او را در مبارزه با پيروان آئين نقطوى مصمم‌تر ساخت . وى در قزوين پايتخت خود چند تن از رهبران نقطوى نظير خسرو قزوينى معروف به درويش خسرو و يوسف تركش‌دوز و درويش قلندر را دستگير كرده به قتل رسانيد . در مورد درويش خسرو مؤلف روضة الصفا مىنويسد : خسرو از محله در كوشك « 39 » قزوين بود و پدرانش به شغل چاه‌كنى اشتغال داشتند . او ترك شغل پدر كرده به لباس قلندر ملبس شد و در سلك درويشان درآمد . بعد از مدتها گردش و سياحت و معاشرت با اهالى بلاد به بند ارادت مردى نقطوى گرفتار شد . چون به قزوين بازگشت در مسجدى خزيد و سجودى گزيد . بعضى مردم ساده‌لوح در انجمنش حلقه بستند و در حلقه ارادتش نشستند . بعضى از علما اطوار او را منافى عقايد درويشى يافتند . قصه به شاه طهماسب رسيد . او را به حضور خواند و از عقايدش پرسيد عقايد اسلاميه شنيد و متعرض درويش نگرديد . بعد از مرگ شاه طهماسب فعاليت خود را گسترش داد و قرب ده سال كارش بالا گرفت ؛ جمعى از بىدولتان به او پيوستند و در مذهب الحاد ترقى كردند . انبياء را شهوت‌پرست خواندند و اوليا را كاذب شمردند و علما را دنياجوى ناميدند و عرفا را دروغگوى و مشايخ را دكان‌دار نام كردند . رونق كار او بر شاه عباس عرضه كردند . در مقام تحقيق برآمد ، رازهاى نهانى آشكار شد . فرمان داد درويش خسرو و مريدان و تبعه او را گرفته آنان را به زنجير كشيدند و در هرشهر كسى از آنها معلوم شد محبوس آمد و هريك به وضعى به قتل آمد . « 40 » از جمله كسانىكه به صورتى شگفت‌انگيز كشته شد يوسف تركش‌دوز بود كه داستان وى توسط عموم مورخانى كه وقايع دوره سلطنت شاه عباس را به رشته نگارش كشيده‌اند بازگو شده است . به روايت رضا قلى خان هدايت چون گفته شده بود كه در سال 1002 هجرى آثار كواكب دلالت بر فنا شدن يكى از بزرگان ايران مىكند شاه در عالم مزاح فرمود : ما در اين ايام كه آثار قران ظهور مىكند خود را از سلطنت ايران خلع مىنمائيم و ديگرى را سلطان مىسازيم . « 41 » يوسف نقطوى را بفرمود بياوردند و پادشاه كردند . تاج و كمر و شمشير به دو مرحمت شد . . . شاه عباس در

--> ( 37 ) . دبستان مذاهب ، كيخسرو اسفنديار ، كتابفروشى طهورى ، تهران 1362 ، جلد اول ، صفحه 277 . ( 38 ) . نقاوة الآثار ، محمود بن هدايت الله افوشته‌اى نطنزى ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1350 ، صفحه 515 . ( 39 ) . محله‌اى قديمى در قزوين كه در گذشته به راهكوشك يا دربكوشك معروف بود . ( 40 ) . روضة الصفاى ناصرى ، رضا قلى هدايت ، كتابفروشى مركزى ، جلد 8 ، صفحهء 275 . ( 41 ) . به روايت مؤلف كتاب عالم‌آراى عباسى موضوع كاملا جدى بوده و جنبه مزاح نداشته است .